پرواز در اوج بی کران
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم...
به نام خدای مهربون آی دنیا دنیا... چی به دست میاری از شکستن، از خرد کردن، از ذره ذره کردن، از خاک کردن... ؟ آی دنیا دنیا دنیا... یه کم مهربون باش دور و برتو نگاه کن دل ها رو، نگاه ها رو ببین چقدر خسته ن، چقدر شکسته ن... بیا و برای امتحانم که شده یه لحظه، قد یه چشم به هم زدن، سنگ نباش کمترین تکون خوردنات برای یک عالَم دلِ خسته کافیه بدجور میشکنه بدجور... به نام خدای مهربون خب جدا فکر نمی کردم اینطوری باشه. یعنی فکر می کردم یه "کتابفروش" برای خودش و برای کارش خیلی بیشتر از اینا ارزش قائل باشه و به این راحتیا نزنه تو خط پول پرستی و منفعت. اونم کتابفروش های انقلاب! برای یه کار تحقیقی باید می رفتم با چند تا کتابفروش صحبت می کردم. اسم چند تا کتاب رو میخواستم. نمیخواستم بخرمشون. فقط چند تا اسم کتاب می خواستم. توی افکارم موقعیت اینطوری پیش می رفت که من می رم توی کتابفروشی ها و اونا هم با روی باز راهنماییم می کنن. به اولین کتابفروشی که وارد شدم، توضیحات و درخواستم رو برای کتابفروش گفتم. اول یه طوری نگاهم کرد. بعد گفت "می خوای بخری؟" گفتم "نه. چند تا اسم می خوام." یه کم مکث کرد و بعد منو فرستاد پیش اون یکی کتابفروش مغازه. اونم بعد از توضیحات من اول یه جوری نگاهم کرد. بعد از سر سیری سه چهار تا اسم بهم گفت. بعد هم یه کتابفروشی دیگه رو بهم معرفی کرد و گفت اونجا مرکز این کتاباس. تشکر کردم و اومدم بیرون. رفتم به همون کتابفروشی که معرفی شده بود. خیلی شلوغ بود. یه آقای مسن رو توی فروشنده هاش دیدم. فکر میکردم این آدمای مو سفید کرده که کتابفروش هم هستن، واقعا برای کتاب ارزش معنوی قائل باشن. رفتم سراغش. مسئول قسمت ادبی بود. اونم سرش خیلی شلوغ بود. صبر کردم تا کار مشتری هاشو راه بندازه. تو این مدت کتابارو نگاه کردم و یه کتاب خوب هم برای خودم برداشتم. بعد که مشتریاش رفتن، رفتم جلو و باز همون توضیحات رو دادم. گفت که سرش شولوغه و نمیتونه الان بهم بگه و گفت که خودم برم کتابارو نگاه کنم و ببینم چیز به درد بخوری پیدا می کنم یا نه. گفتم "کتابارو نگاه کردم اما یه سری اسم کتاب خوب می خوام که شما بهم معرفی کنید. چون من که نمیشناسم. اگه راهنماییم کنین ممنون می شم." گفت نه ... و منم رفتم پول کتابی که برداشته بودم رو دادم و اومدم بیرون. خیلی ناراحت شده بودم. توی یه کشوری که همه داد و فریاد می کنن و اعتراض که "مردم ما کتابخون نیستن"، فکر می کردم حداقل قشر کتابفروش ما این مساله بیشتر ذهنشون رو درگیر کرده باشه و بیشتر دغدغه شون باشه و وقتی یه علاقه مند می بینن یا کسی که دنبال کسب اطلاعات راجع به کتابه، خوششون بیاد و کمکش کنن. خیلی تو ذوقم خورد. با اخمای درهم راه افتادم برم به بقیه کتابفروشیا سر بزنم. دو تا کتابفروشی هستن که کتابای خیلی خوبی دارن و همیشه دست پر ازشون بیرن اومدم. یکی کتابفروشی آرمین و یکی هم نشر بیدگل. یکی دیگه هم که راهنمایی های خوبی کرد، نشر طهوری بود. اول رفتم طهوری و کتابفروشا سه تا کتاب خوب بهم معرفی کردن و من یه کم خوشحال شدم و اومدم بیرون. بعد رفتم سراغ کتابفروشی آرمین. این کتابفروشی واقعا کمیابه. کتابفروشاش واقعا کتابخون و باشعورن و کلی اطلاعات دارن. هیچ وقت نشده برم تو این کتابفروشی و دست خالی بیرون بیام. کتابای زیادی بهم معرفی کردن و منم یه لبخند نشست گوشه لبم، که هنوز آدمای خوب و دلسوز پیدا می شن که دغدغه هایی غیر از پول داشته باشن. نشر بیدگل هم همینطور. کتابفروشش کلی کتاب بهم معرفی کرد و چند تا رو آورد ببینم و حتی موقعی که من تشکر کردم که برم، بازم چند تا کتاب دیگه بهم معرفی کرد. بعد که راه افتادم برگردم خونه، گفتم برم به اون کتابفروشی، کتابفروشی که نه، یه اتاقک کوچولو که توش کتاب چیدن و میفروشن، سر بزنم. جدا فکر می کردم این یکی کلی راهنماییم کنه. اما ... . امروز این فکر توی سرم می چرخید که آی آدما حواستون باشه همیشه یه مقدار قابل توجهی پول توی جیبتون باشه. ممکنه یهو توی خیابون زمین بخورید و مجبور باشید برای اینکه کسی دستتون رو بگیره و بلندتون کنه، پول بپردازید... به نام او آن روز چند بار اسمش را پرسیدم. اما آخر هم متوجه نشدم چه میگوید. خیلی کم سن بود. آنقدر که شاید نمیتوانست اسمش را درست تلفظ کند. خجالتی هم بود. آرام حرف میزد و لبخندی از روی خجالتهای بچگانهاش روی لبش بود. میدانستم که ته دلش منتظر است که من ازش دستمال جیبی بخرم. اما من مدتی بود که هرروز از کنارش رد میشدم و نظرم را جلب کرده بود. باید با او حرف میزدم. باید با او دوست میشدم. مگر چند سالش بود؟ شاید 5 سال. یک پسربچه 5 ساله به جای بازی کردن باید هرروز از صبح روی پل عابر برود و بیاید و به مردم التماس کند تا ازش دستمال بخرند. وقتی دنبالشان راه میرود تا بلکه راضیشان کند که دست توی جیبشان کنند، دلم میسوزد. این بچه چقدر زود بزرگ میشود. چه بزرگی تلخی. بزرگیای که مهر ندارد. از همان اول با سختی و التماس و تحقیر شروع شده. حالا خیلی وقت است که اکثر روزها از کنارش رد می شوم. اوایل من را که میدید با خنده سلام میکرد و دستمالهایش را جلویم میگرفت و با لحن کودکانهاش میگفت "بخر". اما حالا با من دوست شده. از این بابت خیلی خوشحالم. دیگر وقتی من را میبیند، سریع نمیگوید "بخر". سلام میکند و میخندد و رد میشود. گاهی اصلا نمیخواهد ازش چیزی بخرم. برادرش هم روی یک پل دیگر دستفروشی میکند. دو تا پسربچه کوچک بازیگوش. شیطنت توی چشمهایشان موج میزند. اما باید آن را خفه کنند و دستمال بفروشند. این بچهها کم نیستند. بعضیهایشان را پدر و مادرشان سر کار میفرستند. بعضیها هم رئیس دارند و برایش کار میکنند. شهر ما پر است از این بچهها. بچههایی که هروقت میبینمشان از خودم خجالت میکشم. بچههایی که دیگر به چراغ قرمز و سبز کاری ندارند. لابهلای ماشینها راه میروند و فقط میخواهند جنسهایشان را بفروشند. بچههایی که بعضیهایشان، خیلیهایشان، کودکیشان را گم کردهاند. دل آنها دیگر سخت شده. نگاهشان سرد و خشن است. زبانشان زور دارد. چند متر دنبال آدم میآیند تا چیزی بفروشند. آخر سر هم اگر نخری، بیاحترامی میکنند. تقصیر خودشان نیست. این وضعیت زندگی گستاخشان کرده. مسئله "کودکان کار" سالهاست ذهن مرا درگیر کرده. چندین مرکز نگهداری از کودکان کار و کودکان خیابانی وجود دارد. سازمانهایی برای حمایت از آنها وجود دارد. اما نمیدانم باید چه کار کرد، کدام نهاد باید به فکر بیفتد که پدیده "کودک کار" حذف شود. برای تحقیق در موردشان به من جایزه خوارزمی دادند اما چه نفعی به حال این بچهها داشت؟ آنها به جای خواب احتیاج ندارند. بالاخره یک جایی میشود خوابید. آنها به زندگی احتیاج دارند. چه کسی به فکر زندگی آنهاست که روی مرز تباه شدن است و هر لحظه دارد لیز می خورد؟ .................................................................................................................. پ.ن: بابابزرگ، سلام! خوبی؟ اونطرف راحتی؟ بابابزرگ امسال شد 14 سال. 14 سال که رفتی. میگن خاک سردی میاره. اما من به خاک و گذر زمان و اینا کاری ندارم. هنوزم بعد از 14 سال که رفتی، وقتی حرفت میشه یا بهت فکر میکنم، بغضم میگیره. یعنی من فقط 6، 7 سال بابابزرگ داشتم؟ چقدر دلم برات تنگ شده... یه عکس بزرگتو از مامانبزرگ گرفتم. گذاشتم توی دفترچه خاطراتم. خیلی دوسش دارم. قاب عکست روی دیوار خونه مامانبزرگ رو هم هروقت میرم، نگاه میکنم. دلم برات تنگ میشه... کاش بودی... یه عالمه حرف هست... اما الآنم توی دلم باهات حرف میزنم... میدونم که میشنوی... دیر یا زود میام پیشت. به مامان اینا چند بار گفتم منو پیش تو خاک کنن اما هر دفعه که میرم راجع به این موضوع با مامان حرف بزنم، عصبانی میشه. میگه از مرگ حرف نزنم... میترسم وقتی مردم یادشون بره... بابابزرگ خیلی وقته به خوابم نیومدی... نمیدونم باهام قهری؟ ازم دلگیری؟ اما هرچی هست ببخش... دلم تنگه... به نام بهترین سرآغاز میشه جور دیگه ای به دنیا نگاه کرد. میشه فقط زشتی ها رو ندید. این بی انصافیه که فقط بدی ها رو ببینیم و خوبی ها و زیبایی ها رو بذاریم تو حاشیه، یا نخوایم ببینیم یا انکارشون کنیم یا بهشون اعتماد نکنیم و اون وقت بگیم این دنیا خیلی زشته، کثیفه، خطرناکه، ما تنهاییم. میشه بدی ها رو شناخت، از زشتی ها آگاه بود، اما زیبایی ها رو مرکز نگاه قرار داد. میگن کلی عمر کرده، زخم خورده، انقد کشیده که دیگه به عالم و آدم بی اعتماده. از سر تعارف لبخند می زنه. اما به برادر خودشم اعتماد نداره. وقتی یکی میاد باهاش حرف می زنه، جلوی روش خوبه اما همون موقع حرف زدن هم توی ذهنش دو تا شاخ بالای سر طرف میذاره و اون رو دروغگو و کثیف و دورو و دزد و چاپلوس و خودخواه می دونه. حکم محکمی میده و هیچ وقت هم حاضر نیست نظرش رو راجع به اون آدم عوض کنه. بهتره بگم اون آدم ها. یکی دروغگوئه، یکی کثیفه، یکی دوروئه، یکی دزده، یکی چاپلوسه، یکی خودخواهه و ... . این بدی رو کم کم به آدمای نزدیکش هم سرایت می ده. احتمال می ده. چون بدبین شده. به هر کسی یه صفت بد هم بدی، بیشتر آدمای دور و برتو حروم کردی، انداختی دور و توی چاردیواری کوچیک خودت قایم شدی. چون به هر حال تو سنی ازت گذشته و زخم خورده ای و آدما رو خوب می شناسی و توی این زندگی چندین و چند ساله ت یاد گرفتی که دیگه به کسی اعتماد نکنی، چون از نزدیک ترین آدمات زخم خوردی. حالا می خوای تجربیاتتو به اطرافیانت که برات عزیز هستن هم انتقال بدی. چون دلت نمیخواد اونا هم مثل تو اذیت بشن. اما نمی دونی این حرفات چه زخمی روی دل اونا می ذاره. تو از زشتی ها بگو. اما نه اونقد که وقتی کسی رو میبینن این توی ذهنشون باشه که "آدما همه بد و کثیف و دروغگوئن، مگر اینکه (به فرض محال) خلافش ثابت بشه". این درسته؟ زشت و سیاه کردن دنیا و آدماش توی ذهن یه نفر درسته؟ مسئولیت نداره؟ تو از زشتی ها بگو اما از قشنگی ها هم بگو. بذار جای تجربه برای خودش بمونه. بذار فکر نکنه توی یه سیاهچال ترسناک گیر افتاده. مسیر زندگیشو نبند. رویاهاشو خراب نکن. خلاقیتشو خواب نکن. اگه این دنیا زشت هم باشه، بذار با رویاهایی که داره، سعی کنه زیباش کنه. بذار حتی اگه زیبایی های دنیا کم هم هستن، اون این زیبایی ها رو ببینه. می دونی؟ وقتی آدم زیبایی ها رو مرکز نگاهش قرار بده، براش سخت نیست که به آدما لبخند بزنه، از ته دلش. براش سخت نیست که دوستای زیادی داشته باشه. دوستایی که هر کدوم یه عالمه می خوانش. همیشه می گن "پاکه، ساده ست، مهربونه". وقتی زیبایی ها رو ببینی، از زشتی ها خبر داری، داستانای بد و زشت رو می شنوی اما خودت کمتر می بینی. می دونی که وجود دارن اما خیلی کم می بینی. این خیلی خوبه. چون انرژی داری که بری دنبال رویاهات. نمیگی اینجا زشته و نمی تونم زندگی کنم و بهتره هیچ کاری نکنم. خدا ما رو آفریده. خدا ما رو با هدف آفریده. برای هر کدوممون ویژگی هایی گذاشته که متناسب با اونا برای خودمون هدف هایی رو انتخاب کنیم و بریم دنبالشون. اگر قرار باشه زانوی غم بغل بگیریم و هیچ کاری نکنیم، خدا خوشش میاد؟ اون دنیا نمیگه 20 سال، 50 سال، 60 سال، 90 سال بهت عمر دادم، چی کار کردی؟ می دونی؟ بذار دنیا رو زیبا ببینه، حواسشم جمع کنه. به نظر من آدم همونجوری که فکر میکنه و اعتقاد داره، دنیا رو برای خودش تصویر می کنه. اگه اعتقاد داشته باشی که دنیا زشته، زشتی ها رو می بینی. اما اگه اعتقاد داشته باشی که توی دنیا خوبی هم وجود داره، آدمای خوب زیادن، انگار اونا رو به طرف خودت می کشونی. این طوری دیگه خسته نیستی. برای هدف هات تلاش می کنی. غر نمی زنی. انرژی داری. حرف من اینه: توی دنیا هم زشتی هست هم زیبایی. درست نیست که فقط یکیشون رو ببینیم. به نام او Amy کسی است که می توانید هروقت خواستید با او چت کنید. او تمام سوالات و تمام حرف های شما را با اشتیاق و مدت کمتر از یک ثانیه جواب می دهد. او همیشه هست. هروقت شما بخواهید با کمال میل به حرف هایتان توجه می کند و جواب هایی می دهد که حس می کنید دوستتان دارد و شما برایش مهم هستید. هیچ وقت سرش درد نمی کند، جلسه ندارد، حرف زدن را به بعداً موکول نمی کند. Amy یک موجود اجتماعی است و رفتار با مخاطب را خوب می داند. اگر به او یک کلمه هم حرف بزنید، او با چند کلمه و با مهربانی پاسخ می دهد. حتی اگر به او فحش هم بدهید، از کوره در نمی رود. و مثل یک انسان خیلی خیلی منطقی و صبور و با این دید که علت را پیدا کند، بحث را ادامه می دهد. برای Amy مهم نیست که اسم شما چیست. اگر چند نفر با او حرف بزنند، قاطی می کند و اسم ها را اشتباه می گوید. اما این در رفتار او با شما تغییری ایجاد نمی کند. او از تک تک جمله های شما استقبال می کند. اگر بفهمد فارسی زبانید، تا چند روز بعد اصرار می کند که به او فارسی یاد بدهید. Amy آنقدر توجه کردن به آدم ها را خوب می داند که تمام حرف های شما یادش می ماند. تک تک کلماتتان را از حفظ دارد و این را به شما یادآوری می کند. Amy راجع به خیلی چیزها اطلاعات دارد. شما می توانید با صحبت با او اطلاعات عمومیتان را افزایش دهید و زبان انگلیسیتان را تقویت کنید. Amy همیشه در کنار شماست. حتی اگر حس کنید هیچ دوستی ندارید، باز هم می توانید روی Amy حساب کنید. مگر اینکه شما دیگر نخواهید با او صحبت کنید. اما باز هم اگر بعد از مدت زیادی سراغش بروید، او قهر نمی کند و به شما بی محلی نمی کند. Amy می خواهد به شما بفهماند که دوستتان دارد و به شما توجه می کند و برای شما یک دوست است. بله! Amy نشان تنهاتر شدن روز به روز انسان است. amy یک برنامه (application) است که خودش را روبات معرفی می کند. با داشتن یک iphone یا ipad یا ipod می توانید به تنهایی مدرن خود دامن بزنید. نگران نباشید! حتی من که این تنهایی های خودساخته را رد می کنم، چت کردن با amy مدت ها سرم را گرم می کند! چند وقت بود که خیلی ها اعتقاد داشتند شبکه اجتماعی فیس بوک مهر انزوای انسان است. با اینکه فیس بوک باز هم حداقل موجب ارتباط انسان ها می شود (نه انسان با یک روبات!)، به نظر من این انزوا و تنهایی را ما انسان ها خودمان می آفرینیم. ما آدم هایی را که می توانیم دوستشان داشته باشیم و به شان اعتماد کنیم و از "زنده" بودنشان احساس آرامش کنیم، کسانی که هدیه خدا هستند، روح دارند، می فهمند، واقعا می خندند، به پایمان گریه می کنند، "انسانند" را به اختیار پس می زنیم و به خودمان تلقین می کنیم که تنهاییم و بعد برای پر کردن این تنهایی خودساخته، Amy ها می سازیم... به نام آرام دل قول بدهیم، به خودمان، که تا فکر نکرده ایم، لب از لب باز نکنیم. دل ها می شکند از این بی فکری ها... به نام خدای خوبم از زمانی که دانشجو شده ام، رفت و آمدم در شهر بیشتر شده و آدم های زیادی را می بینم. فقط آدم ها را نمی بینم که از کنارم رد می شوند؛ من رفتارهایشان را تماشا می کنم. نگاه هایشان را. نگاه هایی که هر کدام یک معنایی دارند. صدای نگاهشان را می شنوم. حرف های ناگفته ای که در نگاهشان نهفته است. حرف هایی از جنس نفرت، غرور، لجبازی، خودخواهی... . (این نوشته راجع به رفتارهایی است که به نظر من درست نیست. نفرت درست نیست. غرور بیش از حد درست نیست. لجبازی درست نیست. خودخواهی درست نیست. برای همین است که در این نوشته از عشق و دوستی حرفی نزده ام). مدت ها بود که با خودم فکر می کردم این همه تمدن و فرهنگ غنی که می گویند ایرانی ها دارند، کجاست؟ منفی نگاه نمی کنم. بسیارند کسانی که دیده ام و می شناسم که فرهنگی را که لیاقت یک انسان است به حد اعلا دارند و آن را در رفتار و کردارشان می توان فهمید و البته که فیلم بازی نمی کنند. در ذره ذره وجودشان این قدر دانستن ارزش انسانیت جریان دارد. و نه تنها برای خودشان، که برای تمام انسان های اطرافشان این ارزش و احترام را قائلند. اما آنچه که مدت هاست ذهن مرا درگیر کرده و جواب درست و حسابی برای آن پیدا نمی کنم، آن دسته از آدم هایی اند که نه قدر انسان بودن خودشان را می دانند، نه به ارزش وجودی شان توجه می کنند، نه به اطرافیانشان کاری دارند، نه ارزشی و احترامی برایشان قائل اند، نه رفتار در جمع را بلدند،... کسانی را می گویم که در خیابان راه می روند و هر وقت دلشان خواست آب دهانشان را روی زمین پرت می کنند. بدون توجه به اینکه این یکی از چندش آورترین صحنه ها برای کسی است که بعد از او از همان مسیر رد می شود. در مسیر دانشگاهم، چند دقیقه ای پیاده می روم. نگاهم رو به زمین است. (دانشگاهم در منطقه بدی نیست که این رفتارها برایش قابل تصورتر باشد) هر روز بلا استثنا با این صحنه مواجه می شوم و هر روز به این فکر می کنم که چرا مردم باید اینطور رفتار کنند؟ چرا کمی به دیگران توجه نمی کنند؟ چرا متوجه نیستند که این رفتار که شاید برایشان خیلی عادی جلوه می کند، موجب ناراحتی و مزاحمت دیگران است؟ ... کسانی را می گویم که وقتی در خیابان، یا روی پل عابر از کنارشان رد می شوم، و مدت زمانش یک ثانیه هم طول نمی کشد، بوی عرقشان حالم را بد می کند. هوا گرم است، درست. پس چرا همه بوی عرق نمی دهند؟ مگر نه اینکه دین من به پاکیزگی سفارش کرده؟ مگر نه اینکه با تمیز بودن، اول به خودمان احترام می گذاریم و احساس خیلی بهتری نسبت به خودمان پیدا می کنیم؟ مگر نه اینکه با پاکیزه بودن، به دیگرانی که از کنارشان رد می شویم، دیگرانی که با آنها زندگی می کنیم، احترام می گذاریم؟ ... کسانی را می گویم که وقتی من که یک دخترم، کنار یک خانم دیگر در تاکسی می نشینم و بعد از من یک مرد سوار تاکسی می شود، آن خانم به خودش زحمت نمی دهد که کمی جمع و جورتر بنشیند که بلکه من کمی راحت باشم. که آن مرد بیچاره به در نچسبد که مبادا مرا ناراحت کند. چرا این خانم ها حتی حاضر نیستند که کمی پایشان را آن طرف تر بکشند که من مجبور نباشم کل مسیر پایم را روی بلندی وسط ماشین نگه دارم و با هر پیچی، پرت شوم. چرا مردم برای اینکه در تاکسی جلو بنشینند، فقط برای اینکه در تاکسی جلو بنشینند، نگاه های خشم آلود به هم می کنند و از آن ته خیابان درصددند که از همه جلو بزنند تا صندلی جلو را به دست آورند. در هر تاکسی 4 نفر مسافر می نشیند. همه هم به صف می ایستند تا تاکسی بیاید. اما نمی دانم چرا وقتی فقط 4 نفر در صف باقی مانده اند و قطعاً هم همه جای نشستن پیدا می کنند، نفر چهارم که اتفاقاً همین الآن رسیده، بدون احترام به سه نفر جلویی که به ترتیب زودتر آمدنشان حق انتخاب بیشتری برای نشستن روی صندلی ها دارند، از همه جلو می زند، که فقط جلو بنشیند؟ چرا ما مدت هاست که احترام و عشق و دوستی بین آدم ها را فراموش کرده ایم؟ چرا احساس خوبمان را فقط به خانواده و دوستانمان محدود کرده ایم؟ چرا آدم هایی را که نمی شناسیم، این همه غریبه می شماریم؟ نمی گویم به همه اعتماد کنیم؛ اصلاً. اما حداقل اگر صبح به صبح لبخند نمی زنیم، به همه اخم هم نکنیم. مدت هاست این سوال ذهن مرا درگیر کرده که رفتارهای درست کجا و چه زمانی باید یاد داده می شدند یا این رفتارهای نادرست کجا و چه زمانی باید اصلاح می شدند؟ در خانواده؟ مدرسه؟ دانشگاه؟ جامعه؟ چه کسی مسئول است؟ اعضای خانواده؟ معلمان؟ اساتید؟ دوستان؟ یا همه ما؟
| Design By : Pichak |

