وداع

به نام او... عمو سلام... خوبی؟ منم بد نیستم. عمو میدونی چی شد؟ امروز رفتم دانشکده. دفترو جمع کردم. باید تحویلش بدیم. همه جای اتاق، دست خطت پر بود... با وسواس اون چیزایی که مهمتر بود رو جدا جمع کردم که بدونم چی کجاست. اصلا از اول که درو باز کردم احساس کردم داری نگاهم می کنی. وقتی کارا تموم شد، بغض گلومو گرفت. میدونی چرا. دلتنگم و امروز روز آخر من توی اون دفتر بود. تموم شد عمو. خاطراتی که داشتم، بوی حضورت، اون دفتر، انگار یه تیکه از وجودم کنده شد. بغض گلومو گرفت و اخمام رفت توی هم. عکستو بغل کردم و از اتاق زدم بیرون... برای آخرین بار کلید رو توی اون در چرخوندم... عمو وقتی از در دفتر دور میشدم، یه بار سنگین احساس می کردم. انگار یه انرژی منو از پشت میکشید، به سختی جلو میرفتم. میدونستم آخرین قدمام توی اون دانشکده س. تمام اتفاقای اون دانشکده حالا دیگه شد یه عالمه خاطره تمام عیار که اثری از جریان توشون نیست. خاطره شدم عمو... بودن من اونجا، کنار تو بودن، اون دفتر، همه ش تمام و کمال خاطره شد. عکستو محکمتر بغل کردم. سرمو انداختم پایین. بغضمو قورت دادم. بی خداحافظی رفتم...

/ 1 نظر / 48 بازدید
فاطمه فرجی

[ناراحت]