شروعی با یاد تو...

به نام خدای مهربونم

 

 

عمو... چرا دیگه به خوابم نمیای؟ نمیگی دلم میگیره؟ نمیگی تنهام؟ نمیگی دلم لک زده یه بار دیگه اسممو صدا کنی؟ تو از اون بالا داری منو میبینی... من که از این پایین نمیتونم تو رو ببینم عمو... میدونی چقد باید انتظار بکشم تا ببینمت؟ نه برای اینکه مرگ من دوره، نه... برای اینکه دلتنگی برای تو پای هر ثانیه ش از سنگه... نمیگذره عمو این زمان... وقتی دلم برات تنگ میشه،‌ نمیگذره... عمو تو که منو این همه دوست داشتی... نذار غصه بخورم... صداتو از من دریغ نکن. یادته وقتی رفتی،‌ چقد باهام حرف میزدی؟ حس خوبی بود... رفته بودی اما حواست بهم بود... الانم هست، میدونم... اما بذار یه بار دیگه ببینمت... یه بار دیگه صداتو بشنوم عمو... تو که دوست داشتنی ترین عموی دنیایی، تو که برای من یه فرشته ای، تو که برای من خیلی مهم و بزرگ و عزیزی... عمو تو که عزیزترینمی... بیا به خوابم... آخه وقتی سر خاکت میام هم که نیستی... چقد دلمو خوش کنم به تزیین سنگت با گل های صورتی؟ چقد بیام و فقط عکست رو ببینم؟ عمو من تو رو میخوام... میخوام یه بار بیای به خوابم... باهام حرف بزنی... عمو ... مروارید خیلی تنهاس... تنهای نبودن تو...

/ 0 نظر / 51 بازدید